تاريخ : بيستم و پنجم بهمن 1391 ساعت 12:52   |   کد : 363

یک غریبه . . .
عجله داشتم کمی دیر شده بود

به نام او

عجله داشتم کمی دیر شده بود ، درخیابان.......... تقریبا در حال دویدن بودم که صدایی از پشت سرم شنیدم خانم ببخشید .  با تعجب برگشتم و مردی آشفته را روبرویم دیدم با یک بسته پول و نا آشنا ، پاسخ دادم

با من کاردارید؟

- بله ،  دخترم در بیمارستان است ، از شهرستان آمدیم و من نذر کردم این صدهزار تومان را همین امروز برای سلامتی اش خرج بچه های یتیم کنم           می شه از تون خواهش کنم این پول را به این بچه ها برسانید؟

- من ؟ - بله ،شما ...

و در ذهنم گذشت شاید می داند من در مؤسسه یاوران هستم ولی مطمئن بودم که نه من او را می شناسم و نه او مرا می شناسد . پاسخ دادم

نه آقا نمی توانم و به راهم ادامه دادم، در یک لحظه برگشتم و او را دیدم که  هنوز ایستاده است . انگار می دانست که من بر می گردم . و گفتم : فقط         می توانم مؤسسه ای را به شما معرفی کنم که برای بچه های یتیم و نیازمند کار می کند شما خودتان می توانید این پول را به آنها تحویل دهید. اینکار بهتر است. برقی در چشمانش درخشید ،و من آدرس یاوران را به اودادم . و در،دل برای سلامتی بچه اش دعا کردم... همینطور که به راهم ادامه می دادم فکر کردم چگونه از بین این همه آدمهایی که در حال رفت و آمد بودند او مرا صدا زد؟ راستی چرا؟ آیا می شود این را یک تصادف دانست؟

و بعد ازظهر وقتی به مؤسسه رسیدم ، گفتند آقایی که دخترش در بیمارستان بستری بوده آمده و صدهزار تومان به مؤسسه کمک کرده که برای نیازهای بچه ها خرج شود.....

 و من از همه و همه در مؤسسه درخواست کردم صمیمانه برای دختر بیمار دعا کنند.

Share
آدرس ايميل شما:  
آدرس ايميل دريافت کنندگان  
 





نقل مطالب با ذکر نام مرجع بلامانع می باشد. کليه حقوق مادی و معنوی متعلق به موسسه خيريه ياوران ايتام می باشد.