تاريخ : بيستم و پنجم بهمن 1391 ساعت 12:52   |   کد : 365

و بالاخره زهرا عمل شد
افزوده شده در اول تیر ماه نود و یک

به نام او

سال 1382

وقتی گوشی تلفن را برداشتم صدای رابط کرمان را شنیدم( البته دوست قدیمی چند ده ساله و نه فقط یک رابط ) در مورد زهرا صحبت کرد که " پدرش کارگر تونل ذغال سنگ  بوده در " پابدانا " معدنی در نزد یکی کرمان و در اثر سکته قلبی فوت کرده و حال مادری با 6 فرزند و زهرا که دچار انحراف ستون فقرات است وگوژ پشت شده و دکترهای کرمان گفته اند کاری از دستشان بر نمی آید و عمل سختی در پیش خواهد داشت چون در غیر اینصورت قطع نخاع خواهد شد آنهم از گردن، آنقدر دلسوزانه حرف می زد که اگر نمی شناختمش فکر می کردم مادرش دارد توضیح  می دهد(با خودم فکر کردم خدایا بندگانی به این دلسوزی حتی برای بیگانه و حالا ما دو دوست در یاوران شده ایم دو همکار دو همیار ....چگونه باید شکر تو را بجا آوریم ؟ ) و گفتم خوب بیاوریدش تهران ......انگار منتظر همین جمله بود و با خوشحالی گفت : باشد همین فردا راه می افتیم.ومن گوشی در دستم ماند .و بهت زده گفتم : منتظرتان هستم و همینطور که گوشی را می گذاشتم فکر کردم: خدای من مگر یاوران چه امکاناتی دارد؟ از اواخر سال 79 شروع کرده بودیم و امکانات پزشکی مؤسسه در حد صفر بود واقعا صفر.ولی طی همین 3 سال به این باور رسیده بودیم که باید جلو رویم خداوند به این بچه ها کمک خواهند کرد. و ما وسیله ای برای امر او خواهیم بود. روز بعد دوباره صدای او را در تلفن شنیدم که تهران بودند و می پرسیدند کجا بروند.......ولی ما که مکانی نداشتیم حتی برای یاوران و بالاخره به توافق رسیدیم که یک مسافرخانه برایشان پیدا کنیم که خودش این مسؤلیت را به عهده گرفت و فردا قرار برای دکتر گذاشتیم..............

بعد از دوندگی های معمول و بستری نمودن زهرا در بیمارستان قرار شد زهرا را عمل کنند. با دوستم ( همان رابط کرمان ) در بیمارستان بودیم ، زهرا آماده شد ، به اطاق عمل رفت و من پشت در اطاق عمل که  نتوانستم تحمل کنم  ، گفتم من می روم کلاس دارم و او هم به سادگی پذیرفت چون می دانست که برایم قابل تحمل نیست . با چه دلهره ای رفتم و بعد از چند ساعت برگشتم از دور زهرا را دیدم که روی تخت بیمارستان نشسته فکر کردم چشمهایم اشتباه می بیند. چرا نشسته؟ نزدیک که رفتم دیدم به من لبخند می زند و بقیه هم . چه شده ؟ زهرا را عمل نکردند.چرا ؟ ....دکتر بیهوشی می گوید زهرا حجم ریه مناسب ندارد و بیهوشی برایش خطرناک است و احتمال به هوش آمدنش بسیار کم است . و حاضر به بیهوش کردن زهرا نشده و سفارش کرده زهرا برود و حجم ریه اش را زیاد کند بعد بیاوریدش برای عمل ..........ریختن آب سردی را بر روی سرم حس کردم ......حال چه کنیم؟ و مادر بيچاره * که فقط به ما نگاه می کرد.

فردا........در آزمایشگاه ما سه نفر دور زهرا را گرفته بودیم و برای تست تنفس از او خواهش می کردیم بیشتر در دستگاه مربوطه بدمد که نتوانست.

 

 


 

* از اینکه از کلمه" بیچاره"را استفاده کردم عذر می خواهم کلمه مناسب دیگری برای مادری در آن شرایط پیدانکردم.

زهرا و مادرش مجبور شدند به " پابدانا" برگردند......بدون نتیجه................ واین ماجرا نوبت اولی بود که زهرا برای عمل به تهران آمد و بعد از آن 2 یا 3 بار دیگر هم آمد و همه و همه بدون نتیجه از سال 82 تا سال 89........و هر بار دکترها  ریسک عمل را بسیار بالا    می دانستند و عمل انجام نمی شد و هر بار به ما تذکر می دادند که احتمال قطع نخاع زهرا بسیار بالا ست و احتمال مرگ هم در عمل بسیار بالاست؟ و این دلهره ای بود که همه ما را در طی سالها نگران می کرد.......و زهرا شده بود دغدغه اول یاورانی ها ............

سال 89

وقتی پشت میز کارم در مؤسسه یاوران نشستم ( حالا مؤسسه یاوران صاحب دفتری مستقل شده بودو بچه های تحت حمایت تقریبا به 800 بچه رسیده بودند) بروشوری روی میزنظرم را جلب کرد{ خیریه زنجیره امید } با کنجکاوی شروع به خواندن کردم گویا یکی از داوطلبین خواسته بود این خیریه را به ما معرفی کند. همراه با خواندن مطالب نا خودآگاه به فکر زهرا افتادم خیریه از بچه های مریض و نیازمند صحبت می کرد و عملهای جراحی سنگین برای آنها، با پروفسور مزدا در فرانسه همکاری داشتند اسم پروفسور مزدا برایم  آشنا آمد گویا می شناختمش ولی کجا؟ چگونه؟ و انگار جرقه ای در مغزم اطلاعات را از قسمت تاریک ذهنم به قسمت روشن منتقل کرد..........آه بله مدتی پیش برنامه ای را در تلویزیون در مورد پروفسور مزدا دیده و ناباورانه با زندگی انسانی آشنا شده بودم که داوطلبانه به ایران سفر می کرد و عملهای سنگین را با همکاری زنجیره امید به انجام می رساند بدون هیچگونه چشم داشت و دستمزدی........ وحالا بعد از گذشت این سالها باز هم امیدی تازه در یاوران شکل گرفت وجوانه زد. همینطور که بروشور را می خواندم زیر لب زمزمه کردم: " چه اسم با مسمایی " امید" آنهم بصورت زنجیره ای، خداوندا چگونه باید تو را به خاطر حضور چنین بندگانی شکر گذار بود؟

 

 

 

مراحل بعدی : سال 89:

پیگیری های بعدی ، همراهی صمیمانه زنجیره امید ، حضور پروفسور مزدا و ویزیت زهرا و اینکه باید زهرا برای عمل به فرانسه اعزام شود و تلاش برای گرفتن پاسپورت برای زهرا و هماهنگی های بعدی با زنجیره امید که یک خانواده ایرانی در فرانسه مسؤلیت پذیرش  زهرا را برای عمل و مراقبتهای قبل و بعد از عمل را انجام خواهند داد..............همه و همه مثل یک رویا برایمان بود.....موسسه ای که در زمان اقدام برای عمل ،امکاناتی در حد صفر و حتی صفر مطلق داشت و حالا......؟ نگرانی های مسافرت زهرا آنهم تنها به فرانسه ولی از طرفی هم به اعضاء زنجیره امید و هم به پرفسور مزدا در حد صد اطمینان داشتیم....................... و مادرش که در همه کارها به خداوند توکل می کرد و حتی ما را دلداری می داد که اگر زهرا عمل نشود و قطع نخاع شود و یا........... من چه کنم؟ او را بعد از خودم به که بسپارم؟ وخبر خوش دیگر از طرف زنجیره امید آنکه در نوبت بعدی که پروفسور مزدا به ایران آمد ند دستگاهی که به خاطر آن زهرا باید به فرانسه اعزام می شد با خودشان آورده بودند (به خاطر عمل زهرا ) خدای من............ باور کردنی نبود.....انسانهایی چنین والا و متعالی ... که در اوج باشی و بازهم بتوانی همراه با کسی باشی که حتی در خواب هم حضور تورا نتواند تصور کند. در اوج باشی و باز هم بتوانی در روستایی بنام " پابدانا"  و در خانواده و خانه ای محقر در ابعاد و بزرگ در منش و بزرگواری، حضور یابی. در اوج باشی و باز هم بتوانی زهرا ی  کوچک را ببینی و دردش را درک کنی و گامی بزرگ برایش برداری............خدایا ترا سپاس

و پایان سال 90 :

 بالاخره روز بستری شدن زهرا در بیمارستان فرا رسید آنهم بعد از 9 سال ، 9سال دلهره به خاطر قطع نخاع شدن زهرا. با خودم فکر می کردم این مادر چه کشیده و چه خواهد کشید می اندیشیدم که اگر چشمانی حقیقت بین داشتیم حتما بهشت را هم اکنون در زیر پاهایش می دیدیم.

خیریه زنجیره امید زهرا را در بیمارستان سینا بستری و هماهنگی های لازم را با پرسنل به عمل آورده بود..........همه مهربان و دلسوز ...همه امیدوار و مصمم و پرفسور مزدا از همه امیدوارتر و مصمم تر ........می گفت زهرا با ید حتما و حتما عمل شود و شانس بهبودش بسیار بالاست........همه چیز را به دکتر مهرپور دکترگل بخش ودکتر سادات گفته بود و دستگاه هم که بود ............ زهرا را باید 50 یا 60 روز کشش بدهند         ( کاری مشکل که فکر می کنم نیاز به توضیحش اینجا نباشد) و باز اعلام کردند زهرا تحمل کوچکترین کشش را ندارد خطر قطع نخاع هست. خدای من آنقدر این جمله را شنیده بودیم که انگار دیگر تحمل شنیدنش را هم از دست داده بودیم..و بعد اعلام کردند زهرا باید سریعتر عمل شود دیگر فرصتی برای از دست  دادن نداریم. و وقت و روز عمل را تعیین کردند.

دکتر مهرپور پیغام دادند روز عمل مادر و برادر زهرا و چند نفر از مسؤلین مؤسسه یاوران باید پشت در اطاق عمل حضور یابندکه با آنها صحبت دارم ضمنا یک گواهی محضری مبنی بر رضایت قیم زهرا نیز لازم است ....و تمام این به اهمیت و خطرناکی این عمل بیشتر تاکید می کرد و تنها عامل امید به خداوندی بود که در تمامی این سالها زهرا را از خطر قطع نخاع حفظ و این راه را برای او باز کرده بود.همه یاورانی ها دعا می کردند و هر کدام نذری برای زهرا.....و سرانجام روز عمل فراررسید .یکشنبه ..../..../0 139 همه کسانی که دکتر مهرپور گفته بودند پشت در اطاق عمل حاضر بودند و بالاخره زهرا به اطاق عمل رفت...............و پس از 10ساعت انتظار عمل زهرا با موفقیت به انجام رسید  .    

                       

     خدایا تنها می توانیم بگوییم سپاس ، سپاس ، سپاس و حال زهرا نیاز به مراقبت ویژه داشت که مادری دلسوز و مهربان د رکناراو بود............و تماشای وابستگی این دو به یکدیگر چقدر لذت بخش است ، انگار اصلا 9 سال دلهره نداشتیم و حالا نگاه کردن به این دو عاشق احساس نشاطی را به ما می دهد که تمامی احساسهای قبلی را ( که دلهره از همه آنها بدتر بود) از یادمان می برد و چقدر زیباست لبخند زهرا و مادرش...........

 

Share
آدرس ايميل شما:  
آدرس ايميل دريافت کنندگان  
 





نقل مطالب با ذکر نام مرجع بلامانع می باشد. کليه حقوق مادی و معنوی متعلق به موسسه خيريه ياوران ايتام می باشد.